معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

212

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

بدست جور از بيخش بكندند * به خوارى برده در چاهش فكندند سر و رو از طپانچه رنجه گشته * چهار اركان نشان پنجه گشته خش و خاشاك در را هم فشاندند * ز عزّ و جاه در چاهم نشاندند كنون در خاك و خون افتاده‌ام من * ز ديده جوى خون بگشاده‌ام من اگر يك شمه از حالم بدانى * بكامت تلخ گردد زندگانى نقلست : كه چون يوسف به تنگى « 1 » چاه رسيد برادران ريسمان از دست بگذاشتند ، تا در چاه افتد ، خطاب حق تعالى در رسيد . كه اى جبرئيل بندهء مرا درياب ، جبرئيل كمتر از طرفة العينى از « سدره » به ميان چاه رسيد ، يوسف را بر بال اقبال خود نشانده ، بقعر چاه به سلامت فرود آورد ، و بر بالاى سنگ سفيد كه از ميان آب ، مرتفع گشته بود بنشاند . و به بعضى روايت آمده است كه آن تختى كه از براى جدّ وى خليل الرحمن در ميان آتش نمرود از بهشت فرستاده بودند ، جبرئيل بفرمان ملك جل جلاله در قعر چاه از براى آن ماه آورده ، بر آن تختش بنشاند ، و نيز پيراهنى بود كه براى خليل از بهشت آورده بودند و در آن وقت كه نمرودش برهنه كرده بود ، در قامت با استقامتش پوشيده بودند ، يعقوب آن را تعويذ ساخته بر بازوى يوسف بسته بود ، جبرئيل از غلافش بدر آورده بدن مباركش به آن بياراست ، بعد از آنكه يوسف بر سر سنگ قرار گرفته حشرات چاه يكديگر را ندا كرده گفتند : كه بر جاى خود آرام گيريد ، كه يكى از كبار معصومان به مهمانى ما آمده و مجموع تسكين يافته ، تا يوسف در آن چاه بود از محل

--> ( 1 ) - د - ح : به ميان چاه .